|
بیا تا گل بر افشانیم
سلام
چیزی به محرم نمانده است. از این طرف هم، چند روزی نیست که از عید غدیر میگذرد. حالا که در این میانهایم، تصمیم گرفتم داستان حیرتانگیزی را برایتان تعریف کنم. یادم هست بچه که بودم مادرم نمیگذاشت پیراهن مشکیام همیشه تنم باشد و مثلا با آن بخوابم یا... . از تکیه که برمیگشتیم میگفت که عوضش کنم. و وقتی میپرسیدم چرا؟ میگفت لباس عزای امام حسین احترام دارد. پیرهنی که با آن برای امام حسین سینه زدی متبرک است! آن موقع سکوت میکردم و گاهی شاید با اکراه درش میآوردم. و شاید هم در دلم، در همان عالم کودکی میخندیدم. امروزه هم احساس میکنم اگر برای خیلیها این حرف را بزنی، بخندند. نه که همه چیز منطقی شده و بدون دلیل نمیشود حرف زد!! همه میگویند که ای آقا این حرفهای عوامانه را رها کن.
اما من تازه همین امروز، بعد از آنکه داستان آقای جمال الدین خلعی را خواندم، یک چیزهایی برایم روشن شد. تازه فهمیدم مادرم رعایت چه چیزی را میکرد. راستش را بخواهید کمی جا هم خوردم. من تازه فهمیدم که امام حسین با همه چیز و همه کس فرق دارد. امام حسین چیزی مثل اکسیر است. امام حسین فرقش با بقیه این است که دیگران فقط جان دارند ولی امام حسین جانبخش هم است. و پرعجبتر اینکه امام حسین به هر چیزی که برای او باشد جان میدهد. هر چیز! من تازه فهمیدم که همه پیراهنهای مشکی که برای محرم است، زندهاند. من امروز تازه فهمیدم که آن گرد و غباری که جمال الدین را نجات داد هم زنده بود. چون یک جورایی به امام حسین ربط داشت. آخر مگر مرده میتواند کاری بکند؟ تا چه رسد به اینکه کسی را نجات دهد؟!
بیشتر از این بیتابت نگذارم. جمال الدینِ داستانِ من، چیزی حدود 750 سال قبل به دنیا آمد، آن هم بعد نذر و نیازهای مادرش. او بچه همین نزدیکیهای ما، همین شهر حلّهی عراق بود. راستی تا یادم نرفته برایتان بگویم که ماجرا را از کتاب الغدیر برایتان تعریف میکنم. وقتی الغدیر را برداری و شعرای قرن هشتم را بیاوری، دومین نفری که علامه از او نوشته، همین دوست جدید من، جمال الدین است. (نمیدانم چرا از دیروز تاحالا اینقدر محبت این آدم افتاده تو دل من). نمیدانم، شاید خدا به مادر جمال الدین فرزندی نمی داد. یا شاید هم چیز دیگری بود که یک روز مادرش به صرافت میافتد که بنشیند و نذری بکند تا شاید خدا توفیق مادر شدن را نصیبش کند و کودکی به او بدهد. یادم رفت بگویم که پدر و مادر جمال الدین هرچند مسلمان بودند اما از آن دسته از سنیها بودند که به شدت با خاندان پیامبر دشمنی داشتند. یا به تعبیر الغدیر ناصبی بودند. خلاصه، این خانم نذر میکند که اگر خدا پسری به او بدهد او را برای کشتن زائران امام حسین بفرستد! از قضا، خدا به او پسری میدهد و پس از بزرگ شدنش، تصمیم میگیرد که به نذرش عمل کند. بنابر این جمال را مهیا کرده و راهی میکند. مادرش نذر میکند که اگر خدا پسری به او بدهد او را برای کشتن زائران امام حسین بفرستد.
جمال پسر خوبی است. حرف مادرش را گوش میکند. برای نذر مادرش هم احترام قائل است. از آن طرف، از این جماعت هم که خوشش نمیآید. بنابر این راه میافتد به طرف کربلا. جمال الدین وقتی نزدیک کربلا میشود. آن پشت مشتها، کنار گذرگاه اصلی کربلا مخفی میشود و منتظر که کاروان زائران از راه برسد. جمال چه کند که جوان است و خوابش کمی سنگین. از کاروان هم که فعلا خبری نیست. همین است که خوابش میبرد. گفتم خوابش هم که سنگین است. بنابر این تا چشمهای او گرم میشود، کم کمک قافلهی زوّار فرا میرسد. کاروان که میآید، بیآنکه او متوجه شود از آنجا عبور میکند و میرود و او همچنان دارد خواب میبیند. جادهی خاکی و یک کاروانِ شلوغ با آن همه پیاده و سواره و آدم و اسب و شتر، نتیجهاش گرد و خاکی است که اطراف جاده را میگیرد. از جمله جمال الدین را که آن کنار به خواب رفته است.
از اینجا به بعد را بگذارید خود جمال الدین برایتان بگویند. آخر ماجرا از زبان خود شخص خیلی جذابتر است: «وقتی که خوابم برد، در خواب دیدم که قیامت برپا شده است. دارند یک یک حساب همه را میرسند. تا اینکه نوبت به من رسید. وقتی که پرونده من زیر و رو شد، من جهنمی شدم اما غباری روی من بود که نمیگذاشت آتش جهنم به من برسد. آنچه من دیدم بسیار وحشتناکتر از آن بود که شما شنیدید. سراسیمه از خواب پریدم و تا چشم باز کردم دیدم که کاروان رفته و سراپایم را خاک گذرش گرفته است. من از آنچه دیده بودم، از آتش، از آن خاک، و از این خاک، زیر آفتاب سوزان، کنار جاده خشکم زده بود. انگار آن غبار بر روی دلم هم نشسته بود! چون منی که تا همین چند دقیقه پیش پر از کینه بودم، اکنون مملو از محبت شده بودم. من هم با حسین عسگری موافق، آن گرد و غبار زنده بود، و قلب مرا هم زنده کرده بود. آن خاک، گرد راه زائران حسین علیه السلام بود و هر چه ادنی مناسبتی با حضرت جان داشته باشد، زنده و زندگیبخش میشود. در این لحظه از حرم محبتی که در سینهام به پا بود، کلمات در دهانم تاب نمیآورد. و زبان میچرخید و حنجرهام بلند فریاد می زد که: ... وَ حُرِّمَتِ الجَحیمُ عَلَیکَ حَتماً فَـاِنَّ النارَ لَیسَ تَمسُّ جِـسماً عَـلَـیهِ غُـبـارُ زُوّارِ الحُـسَـیـنِ [و جهنم قطعا بر تو حرام میشود. چرا که جسمی که گرد زائران حسین بر او نشته باشد آتش نمیگیرد.] و شاید این اولین شعری باشد که من گفتم.»
جمال که داشت خوابش را تعریف میکرد و این جملات را میگفت من یاد این شعر افتادم که: من به قربان کف پای سگ کوی نگاری کو خاک کف پای سگ کوی تو باشد
بله عزیزان، جمال الدین که دلش زنده شده بود به عشق، دیگر به حلّه برنگشت و مجاور حضرت حسین شد و سالها در کربلا زندگی کرد. جمال ذوق شعر هم داشت، شعر هم زیاد میگفت. الان بعد از 750 سال هرچه از او مانده، همهاش در مدح اهل بیت است. علامه امینی در الغدیر، ایشان را همراه شعرش جزو شاعران قرن هشتم و جزو غدیر سُرایان آورده است. میدانم متنم خیلی طولانی شده است، اما حیفم آمد که چند بیتی از این شعر روان و پرمعنایش برایتان نیاورم. هرچند خود شعر بسیار روان است اما گفتم شاید برای بعضیها سخت باشد به هیمن خاطر ابیات را ترجمه هم کردم:
حَبَّذا یَومُ الغدیرِ یَومُ عیدٍ وَ سُرورِ به به از روز غدیر روز عید و روز سرور
اِذْ اَقامَ المُصطَفی مِن بَعدِهِ خَیرَ اَمیرِ
قائلاً هذا وَصیِّی فِی مَغیبی وَ حُضوریِ وقتی که گفت این وصیّم در غیاب و در حضورم و... و
وَ الذی طاعَتُهُ فَرْضٌ عَلی اَهلِ العُصوریِ
فَاَطیعُوهُ تَنالُوا القَصدَ مِن خَیرِ ذَخیرِ پیرویش پس کنید تا به خیر برترین رسید و... و
یَا اَمیر النَّحلِ یَا مَن حُبُّهُ عَقدُ ضَمیریِ
وَ الذی یَنقِذُنی مِن حَرِّ نِیرانِ السَعیرِ و ای نجاتبخش من از آتش سوزان
وَ الذی مِدحَتُهُ ما عِشتُ اُنسی وَ سَمیریِ و ای آنکه یادت تا زندهام انس من است
وَ الذی یَجعَلُ فِی المَحشرِ اِلی الخُلدِ مَصیریِ و ای آنکه در محشر به جنت رهبرم
![]()
لَکَ اَخلَصتُ الوَلایا صَاحِبَ العِلمِ الغَزیریِ
برای جمال الدین علی بن عبد العزیز ابو محمد خلعی صلواتی بفرسیتید و دلتان را کم کم به یاد محرم سیاه بزنید. و یادتان نرود که هرچه حسینی شود زنده میشود. حتی همین خاک.
خاکت زنده به عشق حسین و آستان کربلا نصیب رواق چشمت باد حسین عسگری – گروه دین و اندیشه تبیان موضوع مطلب : همه پیراهنهای مشکی زندهاند / خواب مرحوم مجلسی در بحار الانوار، طبق حدیثی که در عیون اخبار الرّض روایت شده است، نقل کردهاند که در این جا مراد از «ذبح عظیم» حضرت امام حسین است که از ذریه ابراهیم است و او قربانی عظیمی بود که جانشین ذبح اسماعیل قرار گرفت. ترجمه حدیث از این قرار است: «عبدالواحد بن محمد بن عبدوس نیشابوری که در نیشابور عطار بود، در سال 352 نقل کرد که گفت این حدیث را از محمد بن علی بن قتیبه نیشابوری شنیدم که او نیز از فضل بن شاذان شنیده بود که گفت شنیدم از حضرت رض که میفرمود: چون خداوند به حضرت ابراهیم دستور داد که به جای ذبح اسماعیل قوچی که فرستاده بود، ذبح کند، ابراهیم در دل آرزو کرد که کاش فرزندش اسماعیل را به دست خود قربان کرده بود و امر به ذبح قوچ به او نشده بود، تا دلش همچون دل پدری که فرزندش را ذبح کرده به درد آید و سزاوار والاترین درجات اهل ثواب که در مصائب صبر میکنند، بگردد. خداوند ـ عزّوجلّ ـ به او وحی کرد که ای ابراهیم محبوبترین خلق من نزد تو کیست؟ گفت: یا رب هیچ آفریدهای از آفریدگانت برای من محبوبتر از حبیبت محمّد نیست. خداوند وحی کرد که یا ابراهیم آیا او عزیزتر است یا خودت؟ پاسخ داد:او عزیزتر است. خداوند پرسید: فرزند او برای تو عزیزتر است یا فرزند خودت؟ پاسخ داد: فرزند او. فرمود: قربانی شدن فرزند او بهظلم و ناحق به دست دشمنانش بیش تر دل تو را به درد میآورد یا کشته شدن فرزندت به دست خودت در راه طاعت من؟ پاسخ داد: قربانی شدن او به دست دشمنانش برایم دلازارتر است. خداوند فرمود: ای ابراهیم گروهی که گمان میکنند که از امّت محمّد هستند، فرزندش حسین را بعد از او از سر ظلم و عدوات میکشند؛ همچنان که گوسفندی را بکشند و با این کار، مستوجب غضب من میشوند. ابراهیم از این سخن بیتاب شد و دلش به درد آمد و اشک به دیدگان آورد. خداوند بار دیگر به او وحی کرد که ای ابراهیم، جزعِ تو را بر فرزندت ـ اگر او را کشته بودی ـ با جزعت برحسین و قتل او، فدیه و معاوضه میکنم، و برای تو رفیعترین درجاتی که ثواب صبر بر مصائب است، قرار میدهم، و این همان است که فرمود: وفدیناه بذبح عظیم3.
1. سوره صافات، آیه 107. 2. سوره صافات، آیات 107 ـ 102، ترجمهابوالقاسم پاینده. 3. بر موضوع مطلب : ذبح عظیم / جزع ابراهیم یک روز در گرماگرم جنگ، یکی از سپاهیان دشمن که شمشیر خود را از دست داده بود، نزد امیرالمؤمنین علی آمد و عرض کرد: «ای علی شمشیر خوبی داری، کاش آن را به من میبخشیدی؛ زیرا من اکنون شمشیری ندارم.» امام علی به پیروی از قرآن که میفرماید:«درخواست کننده را ازخود مران.»شمشیر خود را به سوی او انداخت و فرمود:«این شمشیر مال تو باشد.» آن سرباز دشمن از این کار امام تعجب کرد و گفت: آیا در چنین وقتی، شمشیر خود را به دشمن میدهی؟ امام علی فرمود: «چه میتوان کرد؛ زیرا تو دست نیاز به سوی من دراز کردی و محروم کردن سائل و نیازمند ـ هر چند که دشمن باشد از جوانمردی دور است.» مرد جنگجوی، خود را به پای امام انداخت و گفت: «آنچه تو را چنین بزرگوار ساخته، دین و آیین توست. دین تو را میپذیرم و دستان تو را میبوسم.»2
1. سوره وَالضّحی، آیه 10. 2. سفینة البحار، ج1، ص 413. موضوع مطلب : مهزیانی با دشمن / شمشیر
|
|
در این نوشتار می خواهیم بدانیم که رسول خد چگونه معلّم قرآن تربیت می کردند و ما نیز اگر بخواهیم، چگونه می توانیم معلّم قرآن ـ مطابق الگوهای پیامبر اسلام ـ باشیم. پیش تر گفتیم1 که آموزش قرآن در زمان رسول خد عبارت بود از: خواندن آیات قرآن توسط معلّم برای متعلّم و شنیدن و تکرار او، تا آنجا که متعلّم نیز بتواند همراه معلّم یا به تنهایی همان آیات را بخواند. اگر این گونه به آموزش قرآن نگاه کنیم، به یکی از جالبترین پدیده ها در آموزش و ترویج قرآن در زمان رسول خد برمی خوریم که ما آن را«دوره های خودجوش تربیت معلّم قرآن» نام نهادهایم. در این باره باید بگوییم که آن حضرت در آموزش و ترویج قرآن نظام جالب و جامعی را طراحی کرده بودند؛ به گونه ای که آموختن قرآن، یکی از امور رایج و روزمره مسلمانان ـ آن هم از مهم ترین و مفیدترین فعالیت های زندگی یک نفر ـ به شمار میآمد. بر همین اساس، مسلمانان زمان پیامبر، میکوشیدند تا اولاً آیات بیش تری از کتاب خدا را در دل خود جای دهند و آنها را در زندگی خود به کار بندند؛ و از سوی دیگر اگر کسی حتی یک آیه هم میآموخت، برای این که از فضیلت معلّمی قرآن بهره مند شود، درصدد آموزش همان یک آیه برمیآمد. در زمان پیامبر بسیار پیش می آمد که مثل وقتی یکی از صحابه «ده سوره» و دیگری که «بیست سوره» را آموخته بود، زمانی که به هم می رسیدند و زمینه را مساعد می دیدند، سوره هایی را که یکی بلد نبود، به دیگری می آموخت. بسیار اتفاق می افتاد که فرزند، آیاتی را که آموخته بود، پس از بازگشت به خانه، به مادر یا پدرخود آموزش می داد و یا کسی آیات جدیدی را برای همسرش میخواند تا او نیز حافظ آیات جدید باشد. همه این شور و نشاط ها برای این بود که پیامبر اکرم بر آموختن و آموزش دادن قرآن بسیار تاکید و تشویق میکردند و چون آموزش قرآن را بسیار سهل و آسان کرده بودند، همه دوست میداشتند که هم قرآن بیاموزند و هم به دیگران بیاموزانند. حدیث «بهترین شما کسی است که قرآن را بیاموزد و به دیگری تعلیم دهد»2 را همه خوب میشنیده ایم؛ ولی شاید کم تربه عمق این حدیث پیبرده باشیم. مقصود پیامبر از آموختن و آموزش دادن قرآن، آموزش کلّ قرآن یا آموختن تجوید یا روخوانی یا مانند این ها نیست؛ بلکه شنیدن و تکرار حتی یک آیه و یاد دادن همان یک آیه به دیگری ـ به وسیله خواندن و تکرار می تواند مصداقی از آن سخن رسول خد باشد. پیامبر اکرم بارها می فرمودند: از من فرا بگیرید و به دیگران بیاموزید؛ اگر چه یک آیه از قرآن باشد. به همین علّت بود که مسلمانان صدر اسلام، خود را در برابر فراگرفتن و یاد دادن حتی یک آیه هم مسئول میدیدند، و جامعه اسلامی زمان پیامبر، همواره و به صورت خودجوش مملوّ از «قرآن دانان»، «حاملان قرآن»، و «معلّمان و مروّجان قرآن» بود. نکته بسیار جالبی که در بعضی از روایات به آن اشاره شده، این است که این مسأله آن چنان رایج بوده است که در همه مدینه و حتی دیگر شهرهای اسلامی، هر کس اولاً می دانسته که چقدر از قرآن را آموخته و ثانیاً بقیه آن را از چه کسی می تواند بیاموزد و چقدر از قرآن را می تواند به دیگران یاد بدهد. دراین باره نقل شده است که یکی از اصحاب رسول خدا می گوید: به عبدالله بن مسعود مراجعه کردم تا «سوره شعراء» را از او یاد بگیرم. ابن مسعود گفت: این سوره را من خود یاد نگرفته ام؛ ولی می توانی آن را از خبّاب بن ارت ـ که او شخصاً آن را از پیامبر فراگرفتهـ بیاموزی. من نیز به خبّاب مراجعه کردم و آن سوره را آموختم.3 فضای آموزش قرآن نباید بهگونه ای باشد که یک نفر سال های سال معلّم قرآن باشد و دیگری سال های سال متعلّم. بلکه فضای قرآنی کشور باید بهگونه ای باشد که هر کس احساس کند، همین که آیاتی از قرآن را آموخت، می تواند بهراحتی و بدون کسب توانایی خاص و جدیدی آن آیات را به دیگران بیاموزد. امروزه نیز اگر بخواهیم به فضایمطلوب و منظورِ نظر پیامبر اکرم دست پیدا کنیم، باید خود را هر چه بیش تر به الگوهای پیامبر اکرم نزدیک کنیم و بدانیم که ما نیز می توانیم دوره های خودجوش تربیت معلّم قرآن را ایجاد کنیم؛ اگر: آموزش قرآن را در درست تعریف کنیم و بدانیم آموختن و یاددادن قرآن بسیار ساده است و اگر آیاتی را که در سینه داریم ـاگر چه یک آیه باشدـ برای دیگری ـ خصوصاً نزدیکان و دوستان خود ـ بخوانیم تا آن ها نیز تکرار کنند تا یاد بگیرند، آموزش قرآن انجام شده است؛ و از سوی دیگر بکوشیم تا افرادی را بیابیم که آنان آیات و سوره هایی را که ما نمی دانیم، در سینه دارند و از آن ها بخواهیم که آن آیات را برای ما بخوانند تا ما نیز آیات جدیدی را بیاموزیم.با این شیوه، قرآن در فضای خانه و مدرسه و مسجد و بازار، بر سر زبان های می افتد و همگی توفیق شرفیابی به محضر قرآن را پیدا می کنیم.
1. بشارت، شماره23، ص65، مقاله تعریف آموزش قرآن در سیره پیامبر اکرم 2. «کنزالعمال»، خ 2351. 3. مسند احمد بن منبل، ج 2، ص 3980. |
روی ما شاد است تا تو حاضری، باروی تو
جان ما خوش باد چون غایب شوی، با یاد تو
بنی اسرائیل را زاهدی بود هفتاد سال در صومعه نشسته و خدای را عبادت کرده بود. روزی به پیغمبر آن روزگار وحی آمد که زاهد را گوی: «نیکو روزگار به سر آوردی و عمری در عبادت من گذاشتی، تو را وعده دادم که به فضل و رحمت خویش بیامرزم.» زاهد گفت: «مرا به فضل خودش به بهشت میرساند. پس هفتاد سال عبادت من کجا به حساب آید و از آن چه آید؟» همان ساعت خداوند بر دندان او دردی سخت پدید آورد که از نهاد او فریاد بر آمد. نزد پیغمبر شد و زاری کرد و شفا خواست. وحی آمد که زاهد را گوی: «عبادت هفتاد ساله خواهم تا تو را شفا دهم!» زاهد گفت: «رضا دادم و شفای نقد خواهم. فردا تو خود دانی مرا خواه به دوزخ فرست خواه به بهشت.» وحی آمد که تمام عبادت هفتاد ساله در مقابل شفای درد دندان افتاد و چیزی نماند؛ جز فضل و رحمت من.2
1. سوره یونس، آیه 58.
2. برگرفته از تفسیر ادبی و عرفانی کشف الاسرار، تلخیص و نگارش حبیب اله آموزگار ص436.
برادران یوسف بر اثر حسادت به برادر خود، نقشه قتل یا تبعید او را کشیدند و چون به زشتی تصمیم خود واقف بودند، چنین گفتند: اقتلوا یوسف اَو اِطرحوه اَرضاً یخل لکم وجه ابیکم و تکونوا من بعده قوماً صالحین؛ «یوسف را بکشید یا او را در سرزمینی بیندازید تا مانعی سر راه شما و پدرتان نباشد و پس از آن مردمی صالح شوید.»یکی از راههای شیطان برای فریفتن آدمی، وعدههای فریبنده است؛ مثلا میگوید: فعلاً این کار را انجام بده، پس از آن توبه میکنی و انسانی شایسته میشوی! حال بنگریم که آیا کار برادران با شیطان، به همین نقطه خاتمه یافت یا این که شیطان گام به گام آنان را در گناهان فزونتری فرو برد.
گناهان و خطاهای دیگر برادران پس از تصمیم بر قتل یوسف : 1. دروغگویی به پدر: ارسله معنا غداً یرتع و یلعب؛ «یوسف را با ما بفرست تا بازی و تفریح کند.» 2. قسم دروغ: و انا له لناصحون؛ «ما قسم یاد میکنیم که یوسف را ناصح باشیم.» 3. خیانت در امانت و شکستن عهد و قول و قرار: و اجمعوا أن یجعلوه فی غیابت الجّب؛ «قرار بر آن گذاشتند که یوسف را در چاهی بگذارند.» 4. تصمیم بر کشتن برادر: «برادران قصد کشتن یوسف کردند؛ ولی یکی از آنان گفت: یوسف را نکشید.» |
از درون تنور آتش زبانه می کشید ووحشت شعله های آتش در عمق جان حاضرین در قصر تزس عجیبی ایجاد می کرد صیانه مادر بود وجانش به بلندای زبانه های آتش برای فرزندانش پر میکشید .
اولین فرزند درون آتش گداخته ی تنور انداخته شد . بخشی از قلب صیانه هم به همراه شعله های آتش گداخته شد و خاکستر -صدای فرعون دوباره به گوش رسید آیا هنوز به خدای واحد ویکتا ایمان داری واز پرستش من سر باز میزنی ؟بغض صیانه وگریه های بی امان او مانع از اعلام مکرر ایمانش به الله نبود . نوبت به فرزند شیر خوارش رسید این مصیبت دیگر قابل تحمل نبود ...آتش تنور دیگر در حال سرد شدن بود ولی خشم فرعون هر لحظه برافروخته تر می شد با انداختن صیانه در آتش گویی پایه های حکومت فرعون در آتش می سوخت اگر مردم بفهمند که یک زن آرایشگر آن هم آرایشگر دختر فرعون اینگونه در مقابل خدای مردم مصر ایستاده است چه خواهد شد ؟
خداوند به پاس این ثبات قدم در راه اعتقادات توحیدی توفیق زندگی مجدد وحضور در جمع ٣١٣نفر کارگزار حضرت مهدی عج را به صیانه ماشطه عنایت نمود .
تاریخ مشحون از زنانی است که صلابت ایمان خویش را چونان تابلویی زرین باف تا سرانجام تاریخ در معرض دید آیندگان قرار دادند وبرای همیشه تاریخ جایگاه ومنزلت واقعی زن در پرتو توحید را به نمایش وتحسین همگان گذاشتند .
در زمان ابو جعفر دوانیقی او به وزیرش دستور داد تا چاهی در قصرش حفر کنند کار حفاری چاه ادامه داشت تا اینکه در لایه های زیرین زمین حفره ای پیدا کردند که از آن باد سردی بیرون می آمد آنها سوراخ را بازتر کردند وسپس دو مرد را توسط دلوی به داخل سوراخ فرستادند بعد از مدتی طناب ها تکان خورد و آن دو را بیرون کشیدند یکی از دو مرد گفت ما مردان وزنان ومنزلها ولوازم قیمتی بسیاری را آن پایین دیدیم که همگی به سنگواره تبدیل شدند عده ای نشسته وعده ای خوابیده اند وقتی دست بر آنها کشیدم مثل گرد و غباری پراکنده شدند
آنان نامه ای به امام کاظم نوشتند و جریان را توضیح دادند امام علیه السلام سخت گریست و گفت آنها باقی مانده قوم عاد هستند که خداوند خانه های آنها را زیر ماسه ها فرو برده و آنها همان قوم احقاف یا ماسه ها می باشند